
ساعت ۴:۴۰ ...
سر درد وحشتناک ...
فشار کاری بیش از اندازه ...
دوری از عشقم پر از درد ...
خستگی ناشی از سه روز مثل آدم نخوابیدن خیلی زیاد ...
از ساعت ۷ صبح تا الان کار کردن زجر آور ...
و فردا !!!
روز از نو روزی از نو ...
از همه بدتر نرسیدن به عشقمه
احساس گناه می کنم
خیلی ...
پرهامم منو ببخش ...
می دونم ٬ می دونم که چقدر امروز در حقت کوتاهی کردم
و
می دونم بار اولم نیست
خیلی شرمندم
خیلی ...
از روت خجالت می کشم
الانم که نمیشه خوابید ...
همش تو فکرتم
ساعت ۹ باید برم کلی خرید کنم واسه ویترین ...
دارم می میرم
پرهامم
عشق پاکم
تموم زندگی من
ببخشـــــــــــــــــــید
منو می بخشی ؟؟؟
می دونم تو تو سخت ترین مواقع بهم اس ام اس میدادی
یا زنگ می زدی
قبول دارم کم کاری از منه
اما به خدا نمیکشم ...
الان دارم پس میفتم
نه می تونم درست حسابی غذا بخورم نه بخوابم
غصه توام دیوونم کرده
خدایا چی کار کنم ؟؟؟
پرهامم عاشقونه می پرستمت
امروز نتونستم حتی طرف گوشیم برم
تو نمی دونی اینجا چه خبره
واسم دعا کن ...
دعا کن زودتر تموم شه
عشق پاکم
دوستت دارم قدر خدا
همشو جبران می کنم
قول می دم ...!

نمی دونم چطوری باید حس قلبیمو مکتوب کنم ...
سخته ...
خیلی شیرینه وقتی به آرزوهایی فکر می کنی که همیشه تو خواب شب
می دیدیشون ...
اما قراره به زودی بهش دست پیدا کنی
بعد از یه عالمه سختی و دوری (که البته هنوزم هست)
اولین شب آرامش یه آرامش به تمام معنا و واقعی ...!
خیلی دوست دارم تو لباس سفید عروسی ببینمت با یه تاج خوشگل که
تو رو شبیه پرنسسای واقعی میکنه ...
یه شب رویایی حالا چه مجلل چه ساده ...
خیلی دوست ندارم مثل تو فیلما یا جوونی که هنوز دهنش بوی شیر میده
و هوس ازدواج میکنه صحبت کنم .
خانومم خودت خوب میدونی که بزرگترین آرزوم اینه که هرچه زودتر ازدواج کنیم و دیگه
کاملآ مال هم بشیم
نفسم می خوام تو شب عروسی خوشگلترین عروس دنیا بشی
با اون چشمای درشت و خوشگلت و تریپ خودت شک ندارم تو خاندان من اول میشی
هه از الان دارم به این فکر می کنم که چجوری بابا رو بیچونیم نیاد
می فرستیمش مکه دییییییییییییییییییییییییییی
می دونم شب عروسیمون تو هم به ارزوت می رسی و منو با کت و شلوار و کراوات میبینی
با مدل موهای ساده ...
یادمه اون اولا گفتی بلد نیستم کراوات ببندم اما دوست دارم در آینده خودم کراواتتو باز کنم
شب اول ازدواج که رفتیم خونه خودمون ...
وای نیاز سخته ...
آخه چی بنویسم ؟؟؟
حالا که اینطور شد حق نداری شب عروسی آرایش کنی
میای با بلوز شلوار میشینی خطبه رو می خونن میریم خونه خودمون دییییییییی
وای که چقدر ما به هم شباهت داریم
شرمنده که خوب ننوشتم درک کن بلد نیستم
دوستت دارم قد همون خدایی که تورو بهم داد
عاشقتم عشق من

یه شعر هست که همیشه زیر لبم زمزمه می کنم
آخه احساس می کنم فقط و فقط واسه عشق من گفته شده
دوسش دارم
مثل عشقم
می دونم خودش خوب می دونه چیه
آخ که چقدر دوستت دارم
دیروز خیلی خوش گذشت ... یعنی همیشه با تو خوش می گذره
عاشقتم
حالا شعر تو :
تو اون کوه بلندی که سرتا پا غروره
کشیده سر به خورشید غریب و بی عبوره
تو تنها تکیه گاهی برای خستگی هام
تو می دونی چی می گم تو گوش میدی به حرفام
به چشم من به چشم من تو اون کوهی
پر غرروری بینیازی با شکوهی
طعم بارون بوی دریا رنگ کوهی
تو همون اوج غریب قله هایی
تو دلت فریاده اما بی صدایی
تو مثل قله های مه گرفته
منم اون ابر دل تنگ زمستون
دلم می خواد بذارم سر رو شونت
ببارم نم نم دلگیر بارون
تو اون کوه بلندی که سرتا پا غروره
کشیده سر به خورشید غریب و بی عبوره
تو تنها تکیه گاهی برای خستگی هام
تو می دونی چی می گم تو گوش میدی به حرفام
عشق پاکم خیلی دوستت دارم
واقعا برای من مثل همون کوهی
تو تموم خستگی هام بی هیچ منتی کوهم شدی
عاشقتم

می خوام یکی از شعرای خاطره انگیز خودمو عشقمو بنویسم
یه شعر شاد
که خیلیاتون شنیدینش
پرهامم یادته ...؟
دوستت دارم عشق من :
صد دفعه هر دفعه من زدم عربده
دختر تو سروری سرتری از همه
گفتی سردمه قلبمو پس نده مسخره
خواستن و داشتنت حالا شده مسئله
کمتر کردی منو تو درکم
کم کم کلم نکنی تو شکم
که می خوای با من بمونی یا بکنی ترکم
هه هه نخورده زمین هنوز فکم
من با تو هستمو با تو این دنیا رو عشقه
مثل فرشته ای با تو این دنیا بهشته
جون می دم واسه یه لحظه عاشقی با تو
آتیش می گیرم وقتی می بینم من اون چشماتو
یالا یالا پاشو بیا پیشم
اگه نباشی دیوونه می شم
دیگه دیره قلبم می گه
انگار بازم دارم عاشق می شم
بر فرض اصلا خرتم رسما
دست رو دست نذار بگیر سری دستم
اصلا ترسم نداره یه درصد
پس من رسما شدم مترسک
دختر نکن کاری بگیرم حالی در حالی
که دوست داری باهام باشی تنهایی
تو یه جایی که نداره هیچ در و پیکری
بگو ببینم تو با کیا می پری؟
آروم می شم وقتی دستای تو تو دستامه
عاشقتر می شم وقتی نگات توی نگامه
می میرم بدون برق چشمای سیاهت
با هر جمله می خوام بگم عزیزم من می خوامت
یالا یالا پاشو بیا پیشم
اگه نباشی دیوونه می شم
دیگه دیره قلبم می گه
انگار بازم دارم عاشق می شم
به خدا عاشقتم عشق پاکم
عاشق تموم این خاطراتم
همش نشون با هم بودنه
دوستت دارم ...

بعضی وقتا بعضی چیزا تو زندگی درس خوبی واسه آدماست
و باعث می شه آدما به خودشون بیان
مثل این مسئله ای که بین منو پرهام پیش اومده بود
خیلی چیزا فهمیدم
مهم ترین مسئله ای که فهمیدم این بود که باید بهش بگم دوستش دارم و نباید توقع داشته باشم از چشمام بخونه
همونطوری که اون با عشق بی انتهاش منو سیراب می کنه ...
پرهامم عاشقتم ...
ازت ممنونم که تو سختترین شرایط زندگیمون
تو بدترین مشکلاتی که برامون پیش میاد به عشقم شک نمی کنی و حتی یک کم از عشقم تو وجودت کم نمیشه
خیلی دوستت دارم ...
خیلی بزرگ و صبور و مهربونی
وقتی اون روزی یادم میوفته که تو بغل هم دراز کشیده بودیم
و تو با عشق تموم منو محکم به خودت فشار میدادی و لبای داغت رو لبام بود تموم تنم میلرزه و از عشقت مست و داغ می شم
پرهامم عاشقتم
خودتم نمی دونی
فقط خدا می دونه تو دل من چی میگذره
اما من از چشمات تموم حرفای دلتو می خونم
پرهام هیچوقت تنهات نمی ذارم
تموم زندگی من
تنها بهانه نفس کشیدنم
دوستت دارم
عاشقانه دوستت دارم
نبض لحظه های من
قدر خدا دوستت دارم

دلم زیادی گرفته
خیلی زیادی
نمی دونم چرا ...
همش دارم بد میارم ...
خدایا چرا ...!
مگه چه گناهی کردم که مستحق این مجازاتام
خیلی خسته ام
پرهام کجایی آرومم کنی ؟
فقط تو میتونی آرومم کنی که ازم دوری
خدایا چقدر احساس بی کسی می کنم
پرهام تموم تکیه گاه منه
پرهام من خیلی بدم
خیلی بدم که قدرتو نمی دونم
امروز امید یه اس ام اسی برام فرستاد که
اشکم سرازیر شد و فهمیدم چقدر بدم
می دونی چی زد :
شکسپیر میگه کسی رو که دوست داری چند وقت یک بار
بهش یاداوری کن تا فراموش نکنه قلبی براش میتپه .
پرهامم تو همیشه بهم یاداوری میکنی اما من ...
همیشه فکر می کنم همه چیو از چشمام می خونی
اما ...
اما نمی دونستم این کافی نیست
پرهامم
عشق پاکم
عشق صبورم
عاشقتم
خیلی دوستت دارم
خیلی دل تنگتم
تو رو خدا زود بیا پیشم

بدترین لحظه زندگیم امروز بود
اصلا بدترین روز زندگیم امروز بود
می خواستم برم پیش عشقم نشد
به دلایلی که خیلیم مزخرفن ...
که هر وقت یادم میاد بغضم میگیره
هر چی دیروز بهم خوش گذشت امروز ...
می گن غم همسایه شادیه
می گن بعد هر خنده گریست
راست می گن به خدا ...
اعصابم خیلی خورده
حس مزخرفی دارم
حسی که آذارم میده چون پرهاممو اذار دادم
نمی دونم چه جوری از دلش در بیارم
طفلک حق داره
همش تقصیر منه
حرفش بد دلمو لرزوند
بهم گفت : دلمو شکستی
خدایا غلط کردم
چی کار کنم ؟
آخه مگه تقصیر منه ؟
بابا به خدا تقصیر من نیست
به کی بگم ...
الانم اس ام اسا بازیشون گرفته و نمیرن
چی کار کنم ؟؟
خدایا خودت همه چیو درست کن ...
انقدر گریه کردم که چشمام درد می کنن
خدایا
خدایا
خدایا
خودت می دونی چقدر دوستش دارم
خدایا خودت می دونی میپرستمش
خدایا ...
فقط تو میدونی
حتی خودشم نمیدونه
پرهام من تو تموم زندگیه منی
کاش اینجا بودی تا سرمو رو شونه های
مهربونت می ذاشتم و گریه می کردم
اما الان تنهام
خیلی تنها
خیلی دوستت دارم ...

امروز هوس کردم با یکی از شعرای مورد علاقم
از نیما علامه به اسم alone آپ کنم ...
خیلی قشنگه و دوستش دارم :
وقتی من کنارتم
می بینی همیشه یارتم
واسه چی میسوزونی این دل غمگین و خسته منو
به خدا سخته بدونی
یه روزی تنها می مونی
آخه نمیتونم باور کنم دوری و ندیدن تو رو
قصه هامو ازین به بعد واسه کی بخونم
می دونم تا ابد تک و تنها میمونم
میمیرم اگه دیگه باز تو رو نبینم
می دونم برای تو دیگه نمی مونم
این قلب من بدون تنها تا همیشه واسه من میسوزه
این تنهایی بدون تو سوخته قصه امروز و دیروزه

روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!
روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای آينده تو ،دلواپسی!
روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری !
روز مادر يعنی بهانه بوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن تو چروک شد
روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود
روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....
عید همه مادرا مبارک
برای تو می نویسم که بودنت برام بهار و نبودت خزونی سرد و بی احساسه .
برای تو می نویسم که میدونم مثل منی و تک تک حرفامو میفهمی و درک میکنی.
می نویسم با دستی لرزون و قلبی عاشق و چشمای گریون می نویسم از شور عشق . از تو تا باور کنی دیوانه وار دوستت دارم .
برای تو می نویسم تا بدونی جز تو هیچ چیز برای نوشتن ندارم ...
تا باور کنی بی تو تنهایی رو با تموم ابعادش حس می کنم ...
برای تو می نویسم که عاشقانه می خونی درد و دلم رو ...
برای تو می نویسم که میدونم عاشقی و عاشقونه تو غم عشقت نشستی...
من با یک دنیا احساس برات می نویسم پس تو هم با چشمای خیست بخون
از تو می نویسم
از چشمات ...
از نگاهات ...
از حرفات ...
از حضورت ...
فقط برای تو و از تو می نویسم .
بازم یه بغض گنده گلومو میسوزونه چشام هوای باریدن دارن
می خوام ببارم
اما بی سینه ستبر و مهربونت نمی تونم
بی اون دستای پر سخاوتت نمیتونم
پرهامم یادته ؟ یادته هروقت اشک از چشام روون می شد
با دستای مهربونت پاکش می کردی و آروم می پرسیدی:
خانومم چرا گریه میکنی ...؟
وقتی جوابی ازم نمیشنیدی آروم اشکامو پاک می کردی و
خودت اشک از چشمات روون میشد
حالا نوبت من بود اشکای زلالتو پاک کنم و جاش یه بوسه گرم و
پر از عشق بنشونم
و تو آروم صورتمو بر میگردوندی و تو چشام زل می زدی و با آرامش
تمام لبای خوش فرمتو میذاشتی رو لبای داغ من و ...
تموم اینا برام آرامش آور و پر از مهربونی و عشق بود و هست ...
وقتی دستامو تو دستت میگیری و میبوسی و من محکم دستاتو فشار میدم ...
وقتی سرمو رو شونت میذارم و آروم می خوابم ...
همش برام پر از عشق و زندگیه ...
تک تک لحظه هام پر شده از تو
از اسم تو ...
از حضور تو ...
خدا خیلی دوسم داره که تو رو به من داده
خیلی خوشبختیم
خیلی
خدایا فقط ازت عاجزانه طلب می کنم این عشقو همیشه همینطوری پا بر
جا نگهش دار
خدایا خودت میدونی تو دل ما چی میگذره ...
پرهام فقط می خوام داد بزنم
می خوام داد بزنم تا همه دنیا بدونن چقدر دوستت دارم
چقدر عشقمون پاک و بی آلایشه
عاشقتم عشق پاکم
عاشقتم نبض لحظه های زندگیم
هیچ وقت تنهات نمی ذارم
کنار خودت ... تو دستای مهربون خودت جون می دم
آرامش من ... آسایش من
می پرستمت ...
دلم طاقت نمیاره
همش می خوام بنویسم
از پرهامم
که تموم لحظه هامو ساخته
می دونم خیلیا موندن این پرهام کیه و چیه که
انقدر ازش می نویسم و دوسش دارم
نمی دونم چی جوری وصفش کنم
اما می خوام سعی کنم بنویسم
پرهام منم یه آدم عادیه با یه عالمه صفتای خوب و بد
اما فقط برای شما و از دید شما ...
اما از دید من یه آدم عاشقه و یه ادم عاشق
شان و منزلت بالایی داره
البته فقط برای یه عاشق ...
از لحاظ ظاهری قد بلند و خوشتیپ
چیزی که همیشه می خواستم و می خوام
از لحاظ اخلاقی ۹۹/۹۹ ٪ خوبه منظورم از خوبه
نه اینکه خوبه ...
وای خدا چی جوری بگم ... چقدر سخته
خدا رو شکر هیچکی ازم نمی خواد در باره پرهامم انشا بنویسم
من تک تک اخلاقاشو می پسندم ...
حساسیتاشو دوست دارم
اما بعضی وقتا فکر میکنه اگه حرفی میزنم
می خوام آزارش دبدم و اذیتش کنم
اما به خدا اینطوری نیست
حالا فهمیده ناخاسته آذارش می دم ...
دورت بگردم تو خیلی فوق العاده ای...
دوستت دارم
هیچ وقت عوض نشو ...
بالاخره تموم شدن ...
حالا چشم انتظاری ...
بی قراری بیشتر ...
و دلتنگی ...
الان که دارم می نویسم با یه دست تایپ
می کنم و یک کمی واسم سخته ...
نمی تونم زیاد بنویسم ...
پرهامم دل تنگم
خیلی دلتنگم
می دونم تک تک نوشته هامو می خونی
اس ام اسای خوشگلت گویای همه چی هست
الهی قربونت بشم امروز فهمیدی چه اتفاقی واسم افتاده
اونجوری حالت بد شد ...
خدا منو بکشه ...
دورت بگردم
الان اگه بودی میگفتی اینجوری حرف نزن و کلی بحثمون می شد
اما آخرشم با حرفای عاشقونه همه اون جر و بحثا کلی
شیرین می شد ...
چقدر نازمو می خری
آخه چقدر صبر داری تو ...
به قول خودت عاشـــــــــــــــــقی
عاشقتم دیوونه
خیلی دوست دارم
قول می دم بیشتر مراقب خودم باشم
به خدا تقصیر من نیست ...
خودت میبینی که اتفاقا چی جوری کمین کردن
اووووووخ دورت بگردم
زودی بیا پیشم
می خوام دیوونت کنم ... دیوونه دیوونه
دوســـــــــــــــــت دارم

راستی اینم عکس نی نی مون
ازون لیستم پرمیلا از همه خوشگل تره
نی نی مون شبیه منه یا تو ؟؟؟؟
چشماش که رنگ چشمای مامان منه ....
به مامان بزرگش رفته دورش بگردم
تموم زندگیه من
بازم بهانمی برای نوشتن
وقتی دستام از تو می نویسن و لبام اسم تو رو میارن
هیچوقت خسته نمیشم ...
یاد آشناییمون که میوفتم میرم اون دوران
یادته ...
همه چی با یه اس ام اس اشتباه شروع شد ...
اما نه به من به امیر و نقشه های شوم من و امیر درباره تو
به قول خودت الهی دورت کله ملق بزنم ...
کم کم عاشقت شدم ... چقدر قشنگ بود ...
منی که هیچی از شعر نمی فهمیدم برات شعر میگفتم
و جواباتو با شعرام می دادم ...
من قصدم عاشق شدن نبود و همه عاشقا رو مسخره می کردم
حالا به ببین چه جوری به دام اون چشمای سیاهت افتادم
زندگی رو برام شیرین کردی و شدی امید زندگیم
تو منو از خیلی چیزا که فقط خودمون میدونیم نجات دادی و
دستمو گرفتی .
الهی بگردم که امروز واسه نی نی هامون یه لیست اسم خوشگل فرستادی
الهی فدات شم که تا می گفتم بچه می گفتی نچ ...
نسبت به من کم توجه میشی ...
دیدی ... دیدی کم کم علاقه مندت کردم .
دیشب چقدر اذیتت کردم با اس ام اسای نیش دارم
چراشو خودمم نمیدونم
فقط میدونم خیلی بزرگی ... مثل یه آسمون بی انتها
پاکی مثل پاکی دریا
دوستت دارم
میگن اه اه این چه وضعشه چرا انقدر تند تند آپ میکنی
وقتی حرفای دلم زیادن چی جوری می تونم آروم بشینم
و به همون دفتر دلتنگیام بسنده کنم ؟؟؟
اونم واسم کم شده و ارضام نمیکنه ...
وقتی می نویسم سبک و آروم میشم .
می خوام واسه پرهامم بنویسم مثل تموم نوشته های دیگم
پرهامم دلم برات تنگ شده ... پس کی این امتحانای کذایی تموم میشن؟؟؟
کی تموم میشن تا تو بیای پیشم ؟
الان اگه اینا رو واست اس ام اس می کردم میگفتی : خانومم مگه من کمتر
از تو بیقرار و دلتنگم ؟؟؟
الهی فدات شم ... الهی دورت بگردم
میدونم به خدا تو حتی خیلی بیشتر از من دلتنگی و بی قرار ...
امروز با تک تک اس ام اسات دلمو لرزوندی
وقتی ازت پرسیدم چقدر دوسم داری؟؟
و تو با اون اس ام اس پر از احساس پاک و نابت بهم جواب دادی روح و دلم لرزید.
وقتی میگی خانومم ۱ حس قشنگ بهم دست میده ... ۱ حس پر از لطافت
هیچ وقت یادم نمیره این آهنگی رو که الان تو وبم گذاشتم تو چه شرایطی برام گذاشتی
یادته ؟؟؟
حالم بد بود ... سر درد شدید داشتم و بی اختیار اشک می ریختم ؟
از مامان اینا عذر خواهی کردیم رفتیم تو اتاق و آروم رو تخت درازم کردی و خودت
پیشم نشستی و دستامو تو دستات گرفتی و این آهنگو واسم گذاشتی و با
نگاهای عاشقونت آرامشو بهم بر گردوندی ...
وقتی گریه میکردم پا به پام اشک می ریختی
وقتی بی قرار بودم سرمو میذاشتی رو پات و موهامو نوازش می کردی
تک تک این خاطرات آرامش بخش و قشنگن ...
الان که اینا رو مینویسم قلبم تیر میکشه و اذیتم میکنه
الهی فدات بشم همش اصرار میکنی بیا دو تایی بریم دکتر و من چقدر با نه گفتنا و
انکارام اذیتت می کنم
پرهامم ... عشق پاکم
نمیدونم چطوری و با چه زبونی باید ازت تشکر کنم
فقط می تونم با تموم وجودم بگم
خیلی دوستت دارم و تا ابد باهات می مونم ...

همیشه آزارت میدم اذیتت می کنم
لوس بازی در میارم حرصت میدم
تو هم همیشه نازمو میخری و در برابر تمام لوس بازیام
با یه لبخند مهربون و حرفای عاشقانت و دوستت دارمات
شرمندم می کنی ....
آخه چرا انقدر تو مهربونی و بزرگ و عاشق ؟؟؟
هر چی یاد گرفتم ...
هر چی از عشق فهمیدم ...
هرچی بزرگ شدم ....
مدیونتم عشق من
میدونم تا آخر دنیام تنهام نمیذاری تو با همه فرق داری ...
با تموم دنیا
الهی دورت بگردم که همیشه نگرانمی
همیشه بهم میگی مواظب خودت باش و این جملت
برای من قشنگترین جمله عاشقانست
به قول خودت قد خدا دوستت دارم ...
الهی بگردم هر وقت میگی واسم بخون میگم نچ
یه جوری نگام میکنی که می خوام بپرم تو بغلت
ما خیلی خوشبختیم
خیلی ....
وقتی تو بغلتم یا سرم رو شونته دنیا برام خیلی قشنگه
یا وقتی دستات تو دستمه و میگی گرمشون کن ...
چقدر عاشقت میشم
روز به روز عاشق ترم میکنی ...
تا آخر عمر به پات می مونم
عاشقتم
نمیدونم چرا اما حس جالبی نسبت به این شعر دارم
شاید بعضیا متوجه منظورم نشن چون جای من نیستن
فکرای الکی ام دوست ندارم بکنین .
خیلیا فکر میکنن آرزوم مرگه اما با داشتن عشق پاکی
مثل پرهامم هیچ علاقه ای به مردن ندارم .
زندگی برام قشنگه ....
وحالا شعر :
خیلی دیر رسیدی ای دوست ۷تا کفن پوسوندم
پیرهن سیاه تنت کن من فقط ۱ استخونم
ببین چی کردی با این دل فکر کن فقط ۱ لحظه
نذار که بیشتر از این تنم تو گورر بلرزه
فقط یه خواهشی دارم زیر تابوتمو نگیر
وقتی که رفتم زیر خاک قبر منو بغل نگیر
حالا دیگه راحت راحتی دیگه هرکاری که میخوای بکن
منو به کی فروختی و برو واسه همون بمیر
فقط تا ۷ روز سیاه تنت کن
شبای جمعه یادی از ما کن
عشقی که بردی باشه حلالت
عمری که بردی باشه حرومت
فقط بدون روز قیامت جلوی راه تورو میگیرم
تقاص این عمری که از دست رفته رو میگیرم
دلم خیلی گرفته ....
خیلی ....
نمیدونم چرا .... شایدم بدونم
اما ...
اینو مینویسم برای عشقم
رفیق من سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونمو دل زده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیها
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر که هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش
اگر بیای همینجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هرکی شنیده از خودش بی خوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاج به نور خورشید
تنهای بی سنگ صبور
خونه سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر که هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش

کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن هست
راستی نهايت عشق را می توانی در چشمهای مضطربم بخوانی؟
اگر می توانی پس تو هم مانند من عاشقی!!!
گفتم اضطراب؟ از کجا فهميدی ؟از رنگ زرد رخسارم؟؟؟
يادم نيست از که شنيدم اما خوب گفت که:
عشق رنگ زرد خورشيد مهربان است....
راستی عشق را از رنگ پريده ام می خوانی؟؟؟ می خوانی مگر نه؟؟؟
نازنينم قسم به لحظاتی که ياد تو دنيا را برايم بارانی می کند!!!!!!!
آها!!!! راستی کجا می روم؟؟؟؟ عشق سوگند خوردن دارد؟.......
نه.........مگر نه؟؟؟
ديدی پس تو هم عاشقی مانند من.......
مثل خيلی ها که کسی را دوست دارند و هرشب قصه ی وصال را زمزمه می کنند
ميدانی نازنينم .......می دانی مگر نه؟ ؟ ؟ بگويم؟ ؟ ؟ بازهم؟
آخر عهد کرديم که راز دل با کس نگوييم ؟ ؟ ؟
پيمان شکنی بکنم؟ ؟ ؟
دوست داشتنت را فرياد بزنم؟ ؟ ؟ می خواهی؟ ؟ ؟
نه آخر چرا ؟؟؟
پس خودت می دانی
دوستی گفت با دل شوریده ام آرامتر
آرام در گوش تو می خوانم !!!!فقط در گوش تو می خوانم
نازنینم با دل شوریده ام آرامتر !!!!

عاشق نبودی تو من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق بودی تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودی
یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
من با نفسهایم نام تو را خواندم
کاش ای هوس بازم با تو نمی ماندم
روزی که میگفتی من با تو میمانم
روزی که دانستی من بی تو میمیرم
روزی که با عشقت بستی به زنجیرم
بازنده من بودم این بوده تقدیرم
خوش باوری بودم پیش نگاه تو
هر دم ز چشمانت خواندم کلامی نو
عشق تو چون برگی در دست طوفان بود
دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود
روزی به من گفتی دیگر نمی مانم
گفتم که می میرم گفتی که میدانم
باور نمی کردم هرگز جدایی را
آن آمدن با عشق این بی وفایی را

تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی وهنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت...
کی میرسم به تو
شاید هزار سال دیگر
صدای قلب تو را پشت ان حصار بلند همیشه می شنوم
همیشه سوی تو می آیم
همیشه در راهم
همیشه می خواهم
همیشه با توام ای جان جانان من
همیشه با من باش همیشه
عزیزم اما هرگز مباش چشم براه
زیرا من همیشه در هر جا کنار تو هستم
در بنفشه زار تو
من زبهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهارها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظهای هستی من از تو پر شده است
در دیار نیلگون خواب .........

تو با اسب سفيد مهربونی اومدی
تو از دشتای دور و جاده های پر غبار
برای هم صدايی ، هم زبونی اومدی
تو از راه مي رسي پر از گرد و غبار
تمومه انتظار ، مياد همرات بهار
چه خوبه ديدنت ، چه خوبه موندنت
چه خوبه پاك كنم غبارو از تنت
غريب آشنا ، دوستت دارم بيا
منو همرات ببر به شهر قصه ها
بگير دست منو تو اون دستا
چه خوبه سقفمون يكي باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردي پيشم
تو زندونم با تو من آزادم

خيال كردم بري مي ري از یادم
تو رفتي و نرفت چيزي از يادم
تو رفتي تازه عاشقتر شدم من
از اوني هم كه بود بدتر شدم من
صبح تا شب اين شده كارم
كه واسه ي چشات ببارم
تو خداي عاشقايي تو تموم كس و كارم
تو به داد من رسيدي وقتي تنهايي مو ديدي
تو نذاشتي برم از دست اگه چيزي هم هنوز هست
نازنينم اميد شيرينم من به جز تو كسي نمي بينم
از اون روزي كه رفتي يه روز خوش نديدم
به جز دستاي گرمت پناه و پشت نديدم
زندگي مو به پاي تو دادم اون روزا رو نمي ره از يادم
نازنينم برس به فريادم.....
این شعر از پرهامه که به زودی آلبوم عشق ناتنی
با صدای ایمان و پرهام به بازار عرضه میشه .
این آهنگم جون میده واسه سیستم .
امیدوارم خوشتون بیاد .
این آهنگو میتونید تو سایت (www.Yazd-Music.Ir)
دانلود کنید و ازش لذت ببرید .
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت ا جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .
جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.

مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد!
من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : " وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه."
جنی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه.
وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز میکرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!

جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت :
- جینی ! تو منو دوست داری؟
- اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، اشکالی نداره.
پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : "شب بخیر کوچولوی من."
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید:
- جینی! تو منو دوست داری؟
اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : "خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی."
چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه.
جینی گفت : " پدر ، بیا اینجا." ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!
خب! این مسأله دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش رو به ما هدیه بده.
به نظرت خدا مهربون نیست ؟!
این مسأله باعث شد تا درباره چیزهایی که بهشون چسبیده بودم بیشتر فکر کنم.
باعث شد ، یاد چیزهایی بیفتم که به ظاهر از دست داده بودم اما خدای بزرگ، به جای اونها ، هزار چیز بهتر رو به من داد.
یاد مسائلی افتادم که یه زمانی محکم بهشون چسبیده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتی اونها رو خواسته یا ناخواسته رها کردم خداوند چیزی خیلی بهتر رو بهم داد که دنیام رو تغییر داد.
یادمان باشد! اگر نخست از کمتر دست نکشیم، بیش تر و بزرگ تر نمی تواند داخل شود.
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت
خدا دنیا را بی زنجیر آفرید
آدم بود که زنجیر را ساخت
شیطان کمکش کرد .
دل زنجیر شد . زن زنجیر شد . دنیا پر اززنجیر شد .
و آدمها همه دیوانه ی زنجیری ...
خدا دنیا را بی زنجیر می خواست اما
نام دنیای بی زنجیر بهشت است .
امتحان آدم همینجا بود
دستهای شیطان پراز زنجیر بود
خدا گفت : زنجیرهایتان را پاره کنید شاید نام زنجیر شما عشق است .
۱نفر زنجیرش را پاره کرد نامش را مجنون گذاشتند
مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری
این نام را شیطان براو گذاشت
شیطان آدم را در زنجیر می خواست
لیلی اما مجنون را بی زنجیر می خواست
لیلی می دانست خدا چه می خواهد
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند
لیلی زنجیر نبود
لیلی نمی خواست زنجیر باشد
لیلی ماند زیرا لیلی نام دیگر آزادی است ...
من از اين فاصله ي فاصله ها دلگيرم
بي تو اينجا چه غريبانه شبي مي ميرم
دل من با همه ي آدمکاني که به دنبال تو اند
قهر مي گردد و من با خود خود زنجيرم
دير ساليست که مي خواهم از اينجا بروم
ولي انگار که با قلب زمين درگيرم
مثل اين است که من با همه ي هق هق خود
روي سجاده ي احساس تو جان مي گيرم
ساعت گريه و غم هيچ نمي خوابد و من
در الفباي زمان خسته ي اين تقديرم...

لحظه ي ديدار نزديك است
باز من، ديوانه ام مستم
باز مي لرزد دلم، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي! نخراشي به عقلت گونه ام را تيغ
آي! نپريشي صفاي زلفكم را دست
آبرويم را نريزي دل
اي نخورده مست
لحظه ي ديدار نزديك است.
به دادم برس ای ناجی من
راحت کن منو از زندون تن
تنهام گذاشت و رفت در پی سرنوشت
اونکه با نگاهش زندگیمو مینوشت
دنیا چه فایده حتی اگه غصه ای نباشه
اونکه دلت می خواد کنار تو نباشه
رویا بهتره از خواب وقتی بیداری محاله
گاهی بهتره مرگم وقتی زندگی نباشه
بامن گریه کن مرگ بی صدا
فرشته نجات ای آخرین پناه
نمی خوام زنده باشم اسیر پرسه ها شم
میخوام تو دستات رها شم
امیر حسین
